ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بی ربط...

ابوالفضلم باورت نمیشه شبها که از خواب بیدار میشم هزار بار شکر می کنم که کنارمی و سالمی و راحت نفس می کشی... باورت نمیشه که ترس و نگرانیه شبهای بیمارستان هنوز که هنوزه توی دلمه و شده کابوسهای شبانه م... عزیزم دعا می کنم که به حق این روزها خدا همه ی کوچولوهای نازنین و شفا بده، خصوصا زهرا جون هم اتاقیت که طفلی دیابت گرفته بود... عکسهای این پست حسابی بی ربطه به متنش...یه سری از کارهای مامان و خاله ها...   ...
21 آذر 1392

روزهای با تو...

یه حرفهای عجیبی میزنی، می گی مامان پرنده حشره خوار شبیه دزد... 15آذر بیست و هشت ماهه شدی که مبارکه گلم... پاتریکی که برات گرفتم و خیلی دوست داری بهش می گی پاتریک جان یا پاتریک جون، مخاطب قرارش میدی که مثلا پاتریک جون چی برات درست کنم؟ تمساحی که خاله مریم برات گرفته رو هم خیلی دوست داری، از این عروسکهای دستی، حتی من گاهی حرفهایی که میخوام بهت بزنم و از طریق تمساح که می گم موثر تر واقع میشن... شب میخوای بخوابی داری به بابا می گی بابا من کیوی خوردم سیاه بود، ترش بود، لبم ترکید، دوسش ندارم... خاله مریم رفته به استقبال همسرش دایی وحید، می گه همسر... تو هم به تقلید خاله وقتی دایی وحید اومد رفتی تو راه پله ها به استق...
20 آذر 1392

همه چیز آرومه...

خدا رو شکر بحران گذشت... می گم ابوالفضل چطوری؟ می گی اینطوری و اونطوری... دستات هم خیلی بامزه به راست و چپ می بری... شعر دکتر چه مهربون رو از شنبه25آبان کامل خودت به تنهایی می خونی... از بعد از بیمارستان یه سری اخلاقهای خاص پیدا کردی، مثلا وقتی از یکی عصبانی می شی بعد از گفتن پسر بد می گی برو خونتون،  حتی به مامان جون خونه ی خودشون می گی برو خونتون اینجا خونه ی من و مامان نداست... یکی از پاهای اسب کوچولوی باغ وحشت شکسته، نشستی براش الله محمد میخونی خوب بشه... بادیدن مرد عنکبوتی عاشق اون شدی و می گی من مرد عنکبوتیم... تقریبا از فیلمها و کارتونها درک موضوع اصلی و داری... داری با مامان جون سریال می بین...
13 آذر 1392

محرم امسال ما...

از قبل از اومدن تاسوعا و عاشورای حسینی خودت حسین حسین می کردی و سینه میزدی، منم که دلم لک زده بود برای شرکت در مراسم و رفتن به مسجد، غافل از اینکه چه چیزی در انتظار ماست... مرتب حدس می زدم که بابامحسن بخواد بره شمال و بخواد این روزهای عزیز و تو زادگاهش باشه، منم میخواستم به همراه تو باشم و حسابی عزاداری کنیم... جمعه که روز علی اصغر بود نبردمت که سرما نخوری، در اصل دوست داشتم با خاله منا بریم برای عکاسی و از اونجاییکه روز قبلش تو پارک سر نداشتن مجوز حالمون کمی گرفته شده بود منصرف شدیم... از 1 شنبه حالت بد شد، اولش با تب شروع شد... روز قبلش مهدی دوستت اومد خونمون بازی کرد، گویا از مهدی خروسک گرفتی، راه سینه ت بسته شد، نفست به شماره در اومد، ...
29 آبان 1392

شیرینیه زندگیه ما...

عشق کشتی گرفتن هستی، با خاله داشتی کشتی می گرفتی حواست نبود لب خاله مریم خون اومد، مرتب می گفتی خاله معذرت میخوام حواسم نبود... دوتا بیسیم برمیداری میشه پلیس، در حال گرفتن دزدی... خاله مریم سرفه می کنه می گی برای خاله آب بیار سرفه می کنه... دارم با تلفن صحبت می کنم می پرسی مامان با کی حرف می زنی؟ به کی زنگ میزنی؟ پوشک گرفتن و تقریبا از 1شنبه هفته ی قبل شروع کردیم و سختیش تا 5شنبه 16آبان بود... در بحثها مشارکت داری و حواست به همه جا هست... شبکه رو که عوض می کنیم می گی نکن شبکه پویا دوست دارم... مامان جون برات پلیور و کلاه بافته خیلی دوستشون داری، می گی مامان جون دوزیده... پیشونی بند یا علی اصغ...
19 آبان 1392

بیست و هفت ماهه

فردا بیست و هفت ماهه میشی به سلامتی...این ماه مصادف شده با تولد بابا جون مهدی، که تبریک می گم به هر دوتون... از 1شنبه لگن گرفتم برای آموزش جیش، لگنت عکس سفید برفی داره که خیلی دوسش داری،کلی باهاش صحبت می کنی امروز می گفتی سلام سفید برفیه جیگر...لگنت فقط جنبه ی سرگرمی برات داره و ترجیح میدی خارج از لگن کارتو بکنی، حسین جون هم برات دو تا کتاب فرستاده که آموزشیه برای جیش، هر دو رو حفظ شدی بس که برات خوندیم...1شنبه پیش دکترت هم رفتیم و جواب آزمایشتو گرفتیم که خدا رو شکر مشکلی نبود، اینبار رفتارت با دکتر خیلی خوب بود و خیلی مودب سلام و احوالپرسی و خداحافظی داشتی... میگی مامان بهم لیوان بده واسه تمیز کردن خیابون، منظورت هم از خیابون ...
14 آبان 1392

خوب شد که گذشت...

از سه شنبه تا تقریبا جمعه اسهال و تب داشتی که خدا رو شکر خوب شد که گذشت... خیلی نگرانت بودیم و خیلی اذیت شدی... این بیماریت باعث شد که تولد آرین جون و از دست بدیم... تو مطب دکتر کلی بی قراری کردی، ولی بعد از اینکه دیدی بهتر شدی بهم گفتی مامان دکتر چه مهربونه، دوسش دارم... دل درد شدیدی داشتی اگه مایعات مصرف نمی کردی مجبور بودیم بیمارستان بستریت کنیم که خدا رو شکر به اون مراحل نرسید... عصبانی شدی از دستم می گی مامان پسر بد... می گم ابوالفضل امروز می خوام عکس عروس و دوماد بندازم می گی خوشحالم... سوار آژانسیم می گم آقا لطفا دست چپ مرتب بعد از من تکرار می کنی دست راست دست چپ... تمساح آبی که خاله مریم گرفته براتو اول دوست...
11 آبان 1392

پنجره ای رو به...

سوم آبانماه برات روز خوبی بود... با پسرعموت پارسا که از شمال اومده بود و دختر عموت هدیه کلی شادی کردی... بابا و عمو و فرزندان گلشون ایشون هم اسدی ای که اسد شد ...
5 آبان 1392

چی بگم؟!

نه گذاشتی نه برداشتی، گیر دادی به بابا، بابا ابرو داری؟! دیگه هر کی نه بابا که ابرو داره مامانی... 27مهرماه داشتم بهت غذا میدادم گفتی جیگرم!!! از اون روز تا حالا بازم جیگرم خطابم کردی... بابا که شنید کلی دلش خواست... شب اومدیم بخوابیم می گی مامان برو کنار بابا محسن منه!!! بابا هم کلی ذوق کرد که نسبت بهش حس مالکیتی داری... زیاد تو تشخیص رنگها مهارت پیدا نکردی، زرد و قرمز و سیاه و بهتر از رنگهای دیگه تشخیص میدی ولی هر چی رو که می بینی رنگشو هم می پرسی... عشق کارتون نگاه کردنی... سیندرلا، پاندای کونگفوکار، و زنبورک و خیلی دوست داری... با آهنگ زنبورک به یه حالت من در آوردی می رقصی... اذیتم کردی کاملا متوجه ای...
5 آبان 1392